Lilypie Fourth Birthday tickers رفتن مثل مرگه - قصه های تيام کوچولو

رفتن مثل مرگه

شب . شب يلداست. الان بايد خيلی ها دور هم باشند. ولی من باز هم تنهام. هر کاری می کنم که به روی خودم نيارم انگار که نمی شه. اين اشکها انگار نمی تونند که سرجاشون باشند. دلشون می خواد که بريزن بيرون . منم ديگه کاری به کارشون ندارم. گفتم بيايين بيرون همتون بيايين بيرون. تا خود صبح بياييد.
تو هر روم پال تاک هم که می ری موسيقی و آهنگهايی که گذاشتن بدتر با احساس و اعصاب آدم بازی می کنه . بابا مگه امشب شب يلدا نيست. پس اين آهنگها چيه؟ نکنه همتون دست به دست هم دادين. که امشب منو اذيت کنين.
من که خودم داغون داغونم. بازهم رفتن شده. و بازهم رفتن مثل مرگ می مونه. انگاری قلب آدمو از جا می کنند.
خدايا اين همه احساس چيه که به من دادی ؟ چرا آخه؟ من چند بايد بميرم ؟ چند بار خدايا؟ خودت بگو.... اين رفتن هم مثل مرگ می مونه. و بازهم می دونم که فردا که بگذره يکشنبه که بگذره و صبح دوشنبه بشه. حال من خوب می شه. اما امروز و امشب نمی گذره. می دونم که می مونم. قسمت من موندن . قسمت اونها رفتن. و با هر بار رفتن اونها. مرگ من. مرگ اونها. چرا هر آنکس که دوست دارم از من جدا می شود. چرا از من می گريزند. تا کی ؟ تا کی ادامه خواهد يافت. خدايا اين رسم روزگار نيست.
اما امشب شب يلداست. بايد که با بقيه باشم. آمدم که باشم. وانمود هم کردم که هستم. اما گويی مرا نمی بينند. به سلام و خوش آمدی بسنده می کنند و پی دوستان خود می روند. کاش می دانستند که در دلم اکنون چه مي گذرد. اشکم امان نمی دهد خدايا.
گفتم که رفتن مثل مرگ می مونه . اما خاموش ماند. شايد برای هميشه. برای هميشه خاموش ماند.

مامان تیام ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۱