Lilypie Fourth Birthday tickers بگو آخه دختر مجبوری - قصه های تيام کوچولو

بگو آخه دختر مجبوری

وای خدايا دارم ديوونه می شم . دارم خفه می شم. دارم منفجر می شم. تو اين هوای سرد تمام در و پنجره ها را باز کردم. ولی باز انگار نمی تونم نفس بکشم. انگار من هم نابينا شدم. انگاری اون سر من بود ؛ بالای چوبه اعدام . انگاری منو اعدام کردند. پاهای من هم سست شده و قدم نمی تونم بردارم. کاش يکی اينجا بود می تونستم باهاش حرف بزنم. اما اين موقع شب !!! دانشگاه هم سوت و کوره ....
رقص در تاريکی ( کليک کن )

مامان تیام ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۱