Lilypie Fourth Birthday tickers رد پاي خداوند - قصه های تيام کوچولو

رد پاي خداوند

ديشب رويايي داشتم. خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم. همراه با خود خداوند و بر روي پرده شب. تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم. همانطور كه به فيلم نگاه مي كردم. روز به روز زندگي خود را . دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد. يكي مال من و يكي از آن خداوند. راه ادامه يافت. تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت. آن گاه ايستادم و به عقب نگاه كردم. در بعضي جاها فقط يك رد پا وجود داشت .... اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود. روزهايي با بزرگترين دردها؛ رنجها ؛ ترسها و ..... آن گاه از او پرسيدم ؛ خداوندا تو به من گفتي كه در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود..... و من پذيرفتم كه با تو زندگي كنم. خواهش مي كنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي؟؟؟ خداوند پاسخ داد: فرزندم ؛ تو را دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود. من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت. نه حتي براي لحظه اي و من هرگز چنين نكردم. هنگامي كه در آن روزها يك رد پا بر روي شنها ديدي.... من بودم كه تو را به دوش كشيده بودم.

فرهنگ عاميانه برزيلي

مامان تیام ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۱