Lilypie Fourth Birthday tickers درهای بسته - قصه های تيام کوچولو

درهای بسته

دلم باز هم گرفته. اين بار از چی ؟نمی دونم. ... دلم باز هم هوای گريه داره. دلم باز هم بغضی سنگين داره. که به هيچ کس هم يارای گفتنش نيست. اصلا نبايد گفت. هرکسی برای خودش غصه داره و غصشو بزرگترين غصه ها می دونه . اما دل من چرا گرفته. من که غصه ای ندارم. نه بيماری. نه مريضی لاعلاجی. .... سلامتی که بهترين هديه خداست رو با خودم دارم. اما پس اين درد بی درمون چيه که هر از گاهی سراغ من مياد و می خواد منو خفه کنه. چرا فقط شبا به سراغم می ايد. زمانی که هيچ دسترسی به کسی نيست. دسترسی به جايی نيست. احساس می کنی که ديگه دوره آخر زمان شده و دست تو از همه جا کوتاه. انگاری ديگه به آخر دنيا رسيده و ديگه هيچ چيزی رو براش ارزشی نيست. ديگه هيچی ارزش نداره. خواب؛ خوراک ؛ رفت ؛ آمد ؛ کار؛ تحصيل؛ خونه ؛ زندگی و حتی عشق. ديگه انگار اونموقع عشق هم رنگ می بازه. درست مثل برف که آب می شه و می بينی که هيچی نبوده.آخه چرا اين احساس ها درست شب هنگام رخ می ده؟؟ شبا انگاری مشکلاتت ده برابر می شه. مخصوصا که بيخوابی هم به سرت بزنه. و برای هيچ کدوم از مشکلات راه حلی پيدا نمی کنی. حتی اگر هم پيدا کنی می بينی که همه هيچه. همه پوچ. شده وقتی دنبال در می گردی؟ دری که بازش کنی و اونطرفش بهشت باشه. اونطرفش دريای آرزوهای برآورده تو باشه. ولی به طرف هر دری که می ری؛ می بينی بسته ست. مدتی با در کلنجار می ری. بلکه بتونی بازش کنی. اما در باز نميشه. می ری سراغ يه در ديگه. اونهم همينطور. و تو هر بار پر از ميل ؛ پر از اشتياق و از اول و با تمام انرژی می ری که در رو باز کنی. ولی نميشه و هر بار خسته تر از دفعه پيش برمی گردی. جالب اينجاست که گاهی اگر با تمامی مشکلات لای در و هم باز کردی. می بينی که اونطرفش هيچی نيست. اونطرفش پوچ پوچ و تمامی اون دريا. سرابه. سراب. و مجبور می شی که باز هم بری سراغ يه در ديگه. بعد که دور خودتو نگاه می کنی می بينی که دور تا دورت بسته ست . با خودت می گی آخه مگه ميشه. که همه اين درها بسته باشه و هيچ کدومش به روی من باز نشه. البته ديگه طبع و سليقت هم قبول نمی کنه که سراغ درهای کوچکتر بري .
و می مونه می مونه. و تو يک دايره گير مي کنی. نمی دونم . نمی دونم خدايا. هر بار خسته تر از پيش. هر بار دل شکسته تر. هر باری که با هزار آرزو می ری طرف اون در. و می گی که حتما اين در باز ميشه. اما .....نميشه.....امشب دلم بازهم هوای گريه داره. امشب بازهم دری بروی دلم باز نشد. امشب بازهم اگر آن در باز شد ؛ ديدم که سراب بوده است. هيچ نيست. که مرا يارای شناور شدن در آن نيست.

مامان تیام ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۱