Lilypie Fourth Birthday tickers چين و ماچين - قصه های تيام کوچولو

چين و ماچين

فکر می کنم مثلا قرار بود من از چين و ماچين بنويسم. اما همش شده درد و دل. شايد بهتر باشه اسمشو عوض کنم بذارم همون درد و دل.
ولی نه . امروز با يکی از دوستان رفتيم قصر تابستانی پکن. وه که چقدر زيباست. ۱۰ دفعه بيشتر رفتم اما هر بار بيشتر از پيش لذت بردم و البته هر بار هم گم شدم. از بس بزرگه. درياچش يخ بسته بود و روش اسکی می کردن و راه می رفتن. احساس خوبی بود. تابستون روش قايق و کسی جرات نمی کنه نزديک آب بشه. اما زمستون با خيالت راحت و در هوای خوبو آفتابي. تمامی کاخ هاش. موزه اش. معبد هاش. در و ديوارش همه و همه حکايت از برو بيای زن سالای دوران چينگ در چين می ده. چه قدرت و نام و نشونی برای خودشون داشتند. بعد هم دوستم پيراهن و کلاه امپراطور رو بسر گذاشت و عکس انداخت و با او قيافه بچه گانه اش چقدر هم که بهش ميو مد که امپراطور باشه. که اگر همه امپراطورها مثل او مظلوم و مهربون بودند دنيا گلستان می شد.....سعی می کنم بعدها سر فرصت يک سری عکس از قصر تابستانی اينجا بذارم که بدونيد چقدر زيباست. بعد هم رفتيم برای ناهار . تاکسی گرفتيم و از اين سر شهر پکن که در واقع خارج پکن بود؛ پرسون پرسون رفتيم آنسر شهر پکن . رستوران بقول دوستم علفخواران.... که البته مربوط به مانک های پکن بود و درآمد اون برای بيماران ايدزی صرف می شه. غذا ساده ؛ علفی و بسيار خوشمزه بود و بهتر از اون تزيين و دکوراسيون محيط و موسيقی بودايی که گذاشته بودند؛ آدمو به دنيايی ديگه می برد......عصری هم جاتون خالی رفتيم کنسرت کونگ فو يا همون ورزشهای رزمی چين که اون هم جاتون خالی بسيار ديدنی بود . اگر يکی از او ضربه ها يا پرشها را من می خوردم بايد يک هفته تو تخت می افتادم......
الان هم از خستگی ديگه نای نوشتن ندارم ولی حتما عکس و اطلاعات بيشتر در مورد قصر تابستانی و قصر زمستانی پکن می ذارم.

مامان تیام ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸۱