Lilypie Fourth Birthday tickers بازهم سکوت - قصه های تيام کوچولو

بازهم سکوت

بازهم بايد سکوت کنم. چاره ای نيست. وقتی آسمون دوره . وقتی دستت به آسمون نمی رسه. وقتی لايق به آسمون رسيدن نيستی . بايد که سکوت کنی چاره نيست. دوره دوره دور.........باز انگاری مرگ داره مياد. باز انگاری چيزی نمونده که جونم بستونند.رفتن مثل مرگ می مونه. مثل مرگ و من براي چندمين بار بايد مرگ رو تجربه کنم. ........
ولی خوب باشه بعد.... باشه بعد راجع بهش فکر می کنم..... هنوز شانگهای هستيم. فردا می ريم. شهر شن جن و اونجايک شب می مونيم و پس فرداش می ريم هنگ کنگ با کشتی. اين شانگهای واقعا با چند سال پيشی که من اومدم زمين تا آسمون فرق کرده. دلم می خواد بيام اينجا زندگی کنم. اينجا اصلا انگار چين نيست. يک دنيای ديگست. پر از انرژی هياهو رنگ و زندگی ........ولی خوب وقتی برمی گردم خونه يا همون هتل. بازهم دلم می گيره. بازهم وقتی از خواب بيدار می شم. دلم اضطراب . اضطراب و اضطراب و همون حس خفگی......... باز هم درو ديوار هجوم مياره...... و با زهم انگار فشار قبر.........خيلی چيزها هست که بايد بنويسم ولی دلم خسته است.........و .....نمی دونم ........چرا نميشه زمان را نگه داشت. تيک تيک ثانيه های ساعت وحشت رو به جون من می اندازه........ کاش می تونستم نگهشون دارم..........

مامان تیام ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۱