Lilypie Fourth Birthday tickers آسمون باريد - قصه های تيام کوچولو

آسمون باريد

باز هم ور ايراد گير ذهنم غر می زنه...که زندگی شايد همين باشد....آخه نميشه که زندگی همين باشد....چرا در مورد من زندگی همينه......ديروز چرا عين بچه ها تو بيمارستان گريه کردم. امروز چرا....چرا اين دو سه روزه همش آبغوره می گيرم. از خودم بدم اومده....انگار کاری جز گريه بلد نيستم. خوب وقتی زندگی همينه. چکار ميشه کرد...چکار ميشه کرد؟؟ اولا اينقدر آبغوره نگير. ثانيا تا دندونت درد گرفت بايد می رفتی بيمارستان و نمی ذاشتی کار به اينجا بکشه که سه تايی باهم خراب بشند. و سه تا هم سرم نوش جان کني و اين همه وقت تلف بشه و سر کار نري و بچه ها از ديدن صورت پف کرده ات ذهر ترک بشن و مردم با چشمهای از حدقه زده بيرون نگاهت کنند و پرستار بيمارستان دلش به حالت بسوزه و با نی غذا بخوری و بعد هم همه برگردند بهت بگن. برگرد برو ايران. آخه موندی اينجا چه کار. آره حالا . حالت جا اومد ؟؟ بازهم نوش جان کن. بازهم خودتو لوس کن و بگو از دندونپزشک می ترسم.......بسه بسه بسه.....بسه تروخدابسه.....ديگه خسته شدم. ديگه لااقل تو يکی بس کن.....آره از دندونپزشک و سوزن و ميخ و دريل و همه چيزش می ترسم. دست خودم نيست. بدم می آد. آره اين جور جاها هم که ميشه از تنهايی بدم می آد.همه تو بيمارستان يکی باهاشون بود و من درد دندون از يک طرف. درد سر که مثل بمب صدا می کرد. درد گردن. درد دست......و بدتر از همه دلتنگ بودم . نمی دونم برای کی برای چی. برای آسمون؟؟؟برای خانواده.....نگرانی از سر کار..... نگرانی از خرج بيمارستان.....يا شايد هم فقط دلم می خواست خودم و لوس کنم. نمی دونم.......شايد هم خيلی لوس شدم...... پس چه مرگم شده باز دوباره. خوب هر چی کردم که خودم کردم. خودم اومدم. خودم خواستم که بيام. نمی خوام هم که برگردم. تابستون چی؟؟؟ تابستون که نمی تونی نری؟؟ بايد بری... هيچ بهونه ای هم نمی تونی بياری.....بی برو برگرد. بايد بری....آخه ....... آخه بی آخه. تمام. حالا هم که چی نشستی اينجا اينارو می نويسی. می نويسی که چی بشه. که ديگران دلشون واست بسوزه. بيخود..... لازم نکرده..... مردم اينقدر برای خودشون دردسر دارن که ديگه وقت ندارن دل براي تو بسوزونند . تو فقط لوس شدی همين. همين که درد دندونت خوب شد. همه رو فراموش می کنی. روز از او روزی از نو......همه و همه يادت می ره.... ولی آخه چرا ؟؟؟؟ آخه چی چرا ؟؟؟؟ چرا اونی که دوستش داری.... دوستت نداره.....؟؟؟ و اونی که دوستش نداری..... دوستت داره؟؟؟؟ آره ؟؟ گريه ات هم از همينه ؟؟ آره......بهت می گم .... چون خود خواهی...... چون خودپرستی.....چون قدری فقط قدری عاطفه نداری....محبت نداری......فقط دل می شکنی....فقط خودتو دوست داری..اينارو ننويس. ديوونه ..حداقل اينجا ننويس..... يه وقت می آن می خونند و همين دوستايی هم که داری از تو فراری می شن. چون می دوننند که ماهيت شيطانی داری.....می فهمند که تو اين ظاهر به ظاهر مظلومت چه باطن حيله گری خفته است.......پاشو برو. برو بخواب شايد يک کم سر عقل بيايی....... ولی بخدا اينطور نيست. بخدا من بد نيستم......چه کنم که نمی تونم از سر دلسوزی و ترحم کسی رو دوست داشته باشم. نمی خواهم که کسی را بخاطر ترحم و دلسوزی دوست داشته باشم....بدتر از همه نميخوام هم که کسی منو از روی دلسوزی دوست داشته باشه. نمی خوام دل احدی برام بسوزه. نمی خوام احدی منو نوازش کنه.....نمی خوام دوست داشتنش رنگ داشته باشه.......ولي اونوقتی که دوستی بی رنگ و ريا می بيينم......می بينيم که خيلی دوره. خيلی دور.....قرنها با من فاصله داره.....من زمينينم و اون آسمونی........وصل آسمون و زمين و کی ديده آخه....برای آسمون . زمين يک بازيچه بيشتر نيست. برای آسمون زمين يک بچه بيشتر نيست. نه ... آسمون ترحم و دلسوزی نداره....... اما با زمين هم نمی تونه بگه. چون درک زمين نمی رسه. حال رفتن زمين به آسمون ..... کار درستی ؟؟؟ آره؟؟؟؟؟ نه فکر نمی کنم. اگه آسمون بخواد خودش زمينو دعوت می کنه . آسمون نمی خواد. چون حرفی با زمين نداره.......همينکه فقط براش بباره......زمين هم بايد خيلی متشکر باشه که آسمون براش می باره.......و..... راضی......پس ساکت باش ديگه بهونه هم نيار...... زندگی شايد همين باشد..... مثل يه دختر خوب و آروم برو تو تختت ...... کتاب هم نمی خواد بخونی. امروزبه اندازه کافی خوندی. صبح سروقت بيدار شو. با روحيه برو سر کلاس. بچه ها که گناهی نکردند....... بعد هم دکتر.....بعدهم دفتر........مثل يک خانم......نذار برات دل بسوزنند.....اگه واقعا نمی خواييی........پاشو.............. د پاشو........

مامان تیام ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۱