Lilypie Fourth Birthday tickers پکن برف پوش شد - قصه های تيام کوچولو

پکن برف پوش شد

امروز جدی جدی باريد. آسمون باريد. برف باريد. آسمون من هم باريد. اصلا فکرشو نمی کردم. و چه زيبا بود باريدن آسمون. سفيد پوش شدن زمين. زيبا شدن زمين.... نفس کشيدن زمين. تمام روز باريد و عصر جور ديگری باريد. از نوعی ديگر.... و چه زيباتر بود آن بارش. ........سکوت....سکوت.....چرا نمي تونم بنويسم....اومدم که بنويسم.....چی شد؟؟؟ چرا می ترسم....چرا می ترسم که آسمون ديگه نباره......مگه ميشه؟......اومدم که از اخبار چين بنويسم. که چين اعلام کرده مخالف تصويب قطعنامه جديدی در خصوص مساله عراق .....که چين از بيانيه مشترک فرانسه و آلمان و روسيه پشتيبانی می کنه...... که چين خواستار مذاکره مستقيم کره شمالی و عراق.....که چين مخالف اعمال زور و تحريم کره شمالی ..... که سياست خارجی چين پس از انتخاب رهبری جديد نسل چهارم عوض نشده..... که بحران نفتی بر چين اثری نخواهد گذاشت..... که ۱۳ نفر در سانحه رانندگی در مرکز چين جان خودشون از دست دادند....... که چين درمان جديدی برای سرطان کبد کشف کرده ........ که دو تايوانی به جرم کمک به ايران برای صدور تجهيزات نظامی از امريکا توسط دادگاه محکوم شدند...... اومدم بنويسم که امروز کلاسام با وجود درد دندونم خيلی خوب پيش رفت و بچه ها همه خوشحال بودند..... که رفتم دندونپزشکی و دندونم خيلی بهتره..... که کتاب ؛ چراغها را من خاموش می کنم ؛ تموم کردم...... هر چند پايان کتاب برام زياد جالب نبود. چون بنظرم يک حسی در هوا معلق موند.....بی جواب موند..... نويسنده انگاری برای اون حس جوابی پيدا نکرده ..... اونو ول کرد به امون خدا....... که زندگی شايد همين باشد........ اومدم بنويسم که کتاب ديگری رو شروع کردم که چندين بار پيش از اين هم در دو سال گذشته شروع کردم ولی هربار تا چند صفحه اول پيش نرفتم...... چون حس می کردم که خودم کور شدم.....که خودم همه چيز رو سفيد می ديدم....که با خوندن کتاب حس خفگی می کنم.......حس آدمی رو که دست و پاشو بستند و تو يه اطاق زندانيش کردند......که همه جاش هم سفيد...... ولی باز هم دست گرفتم وعزمم و جزم کردم که حتما اينبار بخونمش.......از در خوابگاه که می اومدم تو .......باخودم فکر می کردم که چرا هيچ کس هيچ وقت هيچ چيز برای من نمی فرسته....... که دفتر دار صدام کرد و گفت اين بسته مال شماست... يکی از بچه ها يک بسته ماست شيرين از مغولستان داخلی برام فرستاده بود برای دندونم...... اينو ديگه نشنيده بودم......ولی.... به هرحال ازش تشکر کردم..........تا اين جا همين....... نه ...... راستی در آستانه شاملو رو هم خوندم.......خدايا.......او کجا و ...... من کجا...........مثل اين که روز بدی نداشتم..... الان هم با اينکه ساعت هنوز ۹ شب نشده .....ولی خيلی خوابم می آيد .اين چند روزه خيلی بدخواب شدم........می خوابم و نمی خوابم.........هيچی بدتر از درد دندون نيست......البته گوش درد هم همينطور.............با اين حال.......چه روزها تند می گذرند.....انگاری همين ديروز بود که قرار بود بريم بز نوردی.......

مامان تیام ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۱