Lilypie Fourth Birthday tickers حال و هوای آنروزها - قصه های تيام کوچولو

حال و هوای آنروزها

نه علمی نه کتلی... نه دسته سينه و زنجير زنی.....نه صدايی.... نه گريه ای....نه نوحه ايی....نه شوری نه نوايی....هيچ اينجا نيست..هيچ .....امروز عزای کائنات است..... امروز عزای کائنات است ..... شه لب تشنه حسين در فرات است........شه لب تشنه حسين در فرات است.......ای ........ شبه لب تشنه...... بی يار و....... حسين .... شه لب تشنه..... بی ....... حسين .... شب لب تشنه.......امشب...... عزای کائنات است.... امشب عزای کائنات است شه لب تشنه حسين در فرات است........و و و و و کتل بود که بالا و پايين می شد...... توی کوچه های تنگ باغادی .....توی سراشيبی های باغ پشتی...... تو سربالايی های سرپرنده........تو چيمه رود...... و اسفند بود که پشت سر هم دود می شد...... گوسفندهای بيچاره پشت سر هم ....درب به درب...... منزل به منزل سر بريده می شدند......ريش سفيدهای محل جلوی دسته...... جوونهاو و.... جون دارها زير کتل عرق می ريختند.......و زنها و بچه ها دنبالشون...... و صدای نوحه خون که مرتب هر روز و هر سال همين نوحه رو تکرار می کرد........ و مردم هم...... همه سياه پوش....... ناهار که لوبيا پلو بود با باغ هادی بود....... باغ پشتی شام غريبان می گرفت و آبگوشت می داد.......و باغ ميونده ناهار روز عاشورا رو می داد....... هر کدوم تعزيه خاص خودشونو داشتن.... محله مادربزرگ که همون باغ هادی بود شلوغ تر از همه جا می شد...... چون جلوش رودخونه داشت...... هيچ جای ديگه چيمه رود ..... رودخونه نداشت..... اما جلوی خونه عزيز داشت....... و چه مزهای می داد ظرف شستن ..... لباس شستن توی اون رودخونه........ و شبها به صدای شرشر آب و جيرجيرکها گوش کردن......... و روزهای محرم که شلوغی خاص خودشو داشت.... همه و همه از همه جا می اومدند..... می اومدند که مراسمو هرچه باشکوهتر برگزار کنند...... و البته بعضی ها هم برای مقاصد ديگر و حتی بعضی ها هم شريکهای زندگيشونو پيدا می کردند....... شايد اونموقعها دوست نداشتيم....زياد دوست نداشتيم که بريم.... بيشتر دلمون می خواست که تهران باشيم...... چون مراسمش جالبتر بود و به قول معروف دسته های بيشتری وجود داشت.......ولی با اين وجود هر سال می رفتيم. بين کاشان و اصفهان...... چيمه رود...... باغی بين دو کوه ..... توی يه دره طوری افتاده...... و هواش هوای بهشتی........ نه دودی.... نه ماشينی...... هيچ يک از تجهيزات مدرن شهری راهی به اونجا باز نکرده ...... و همين زيباييشو دو چندان می کنه...... چقدر دلم می خواست که الان اونجا بودم..... سر همون جوی ...... و به صدای شر شر آب گوش می دادم...... و عزيرم هم می اومد...... آره کاش می شد و عزيز می اومد......عزيزم که رفت و هممونو تنها گذاشت..... و چه زود رفت....... امسال هم حتما باز هم همون کتل بلند می شه.... و بازهم می خونند...... ای........ شه لب تشنه...... امروز عزای کائنات است..... امروز عزای کائنات است..... شه لب تشنه حسين در فرات است.........و دست بالا کردنها و سينه زدنها...... و تکون خوردن موزون کتل همراه با نوحه..... و عمو حسين که هميشه علمدار دسته بود و جلوتر از همه می رفت..... و مرتب می گفت ..... ذکور و اناث .......فاتحه........... سالها طول کشيد تا بفهميم چی می گه و هر کس برای خودش يه طوری تعبير می کرد...... آره ...... چه سالهايی بود.... و چه زود گذشت...... و چه زود برای ديگران غريبه شد.......

مامان تیام ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۱