Lilypie Fourth Birthday tickers صدام با ردای سفيد - قصه های تيام کوچولو

صدام با ردای سفيد

امروز کلاس نرفتم.صبح گرفتم خوابيدم. يواشکی اصلا حوصله کلاسو نداشتم. نمی دونم چرا. در واقع اصلا کلاسهای ۸ تا ۱۰ رو دوست ندارم. بايد صبح زود بيدار شی و بعد هم بری سر کلاسی که نصف بچه هاش خوابند... و سعی کنی اونها را بيدار کنی. تازه بخواهی که کلاس هم اينترستينگ باشه..... اين بچه های لوس و ننر چينی فکر می کنند چون يه شهريه سنگينی ميدن....ديگه مدير و کلاس و استاد و همه رو خريدند و اين وظيفه استاد که ..کله پوک اينارو از وسط باز کنه و يه سری لغت و گرامر تو مخشون بريزه..... بعد هم اونا شروع کننن به چه چه زدن به زبان انگليسي............. باز چت شده...... همين ديروز بود که می گفتی اين بچه های چينی خيلی درسخوننند و يک سر می خوننند..... آره درسته می خونند ولی فقط کپی يک کم از خودشون ذوق و خلاقيت ندارند..... فقط کپی...... نظر....هيچ.... ايده ..... هيچ....... تک نفری... صفر صفرند.... اما کارهای گروهيشون خوبه......... خلاصه که نرفتم سرکلاس..... زنگ زدم گفتم کاری پيش اومده سفارت بايد برم..... و طول می کشه.......گفتم خودمو برای ۱۰ می رسونم...... کلاس دوميمو دوست دارم..... هر چند اينهم....... حالا بعدا می گم..... گرفتم خوابيدم.......بالشتو هم گذاشتم رو سرم که نه نور بياد و نه صدا...... تلفن و موبايل هردو رو خاموش کردم........ خوابيدم و خواب ديدم....... جرج بوش با صدام حسين قرار ملاقات داره. و می خواستند که با هم مذاکره کنند .... ما همگی تو عراق بوديم...... دم در خونه صدام..... عراق امن و امون بود..... ( لازم به ذکر :) که قبلا يعنی خيلی قبلا خواب ديده بودم که تو عراق جنگ شده.......و حسابی همه جا ويرونه....... خواب خيلی وحشتناکی بود...) آره بعدش...... ديدم صدام از خونش اومد بيرون..... خونه صدام هم يک خونه گلی بود و خيلی جالب اينکه صدام با ردا و پوشش سفيد و کمربندی سفيد و گمونم کلاهی سفيد هم بر سر داشت و لبخندی به چهره ..... اول به همه ما نگاه کرد و بعد هم دستاش و به کمربندش گرفت و گفت بريم...... و رفتيم...... که بعد خودروهای آمريکايی اومدند که جرج بوش تو يکی از اونها بود....... ماشين پشت ماشين...... تو اون خرابه...... روستا......می اومد.........بعد........ يک دفعه نمی دونم صداي چی بود که منو از خواب بيدار کرد و نتونستم ببينم صدام به جرج بوش يا بوش به صدام چی می گن.... خيلی حيف شد........ خلاصه بلند شدم....... آروم آروم که کسی نفهمه من خونه هستم کارامو کردم........ ديدم در می زنند. يک بار دو بار ...... نمی دونم کی بود....درو باز نکردم.....اصلا صداشو هم در نيورودم که خونه هستم.......شايد شاگردها بودند... ساعتو نگاه کردم...... ۱۰:۲۰ بود. پس کلاس دوم هم خود به خود کنسل شد...... حالا چه بلايی سرم می آرن نمی دونم...... ظهر می رم توضيح می دم....بعد هم براشون جبران می کنم...... آره جمعه که دفتر تعطيليم.......جمعه براشون کلاس می ذارم.....جمعه ظهر..... براشون فيلم می ذارم........ که ترجمه کننند. پوست از کلشون می کنم ...... هه هه هه ......الان هم دارم يواشکی روی کی برد می زنم......نکنه مدير دانشگاه دم در باشه.......... بگه خانم......شما چرا سر کلاس نرفتين......من هم می گم کار واجبتر داشتم......بعد بپرسه چی....... ميگم ...... وب لاگ نويسی.......هه هه هه ...........
راستی يه چيزی....... من از خوندن نظر همه دوستانم خوشحال می شم...... و هميشه هم برام جالب بوده......حالا نمی دونم چرا يکی از دوستان عزيزم با خودش فکر کرده که من از نظر ايشون ناراحت شدم......اصلا اينطور نيست...... و بازهم منتظر خواهم بود......

مامان تیام ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸۱