Lilypie Fourth Birthday tickers شب عاشورا - قصه های تيام کوچولو

شب عاشورا

سه سال پيش بود.....همين شب بود......بعد از کلاس....چند شب قبلش هم رفته بود.....رفته بود مراسم......( بازهم قطع شد...... انگار قسمت نيست که گوش کنم....شايد هم از بس که گناه کارم... يا شايد حتما کسی از من دلش شکسته.....نمی دونم...) اون شب هم تصميم گرفته بود که بره.....باز هم مثل هميشه پولش کم بود...... سال اول هميشه پولش کم بود.....خيلی بايد از اين ور و اون ور می زد...... آخه کلی هم می فرستاد برای..... ولی با خودش عهد کرده بود که هرطور شده بره...... با خودش حساب کرده بود که با مترو و اتوبوس می ره......برگشتنی هم گفته بود خدا بزرگه يه طوری برمی گرده.... چند تا از بچه ها رو می شناخت می گفت حتما يکيشون با ماشين منو می رسونه.......يا اگر هم نه.....دوچرخه يکيشونو می گيره می ياد...... می دونست که پولش برای برگشت کافی نيست... با اين حال رفت.....با مترو... اتوبوس...... و قسمتی از راه رو هم پرسون پرسون پياده رفت...... به موقع رسيده بود...... اولين نفر بود.......نمازشو خوند....بعد هم نشست.... صدای عزاداری از بلندگو پخش می شد......ياد اون سالهای قديم افتاد........و با خودش رفت تو فکر......با اين حال دلش شور شبو هم می زد که شب چه طوری برگرده ...... از طرفی هم می گفت حتما چون نيتش خير بوده......شب خدا خودش کمکش می کنه......مراسم شروع شد.... برگزار شد...... و تموم شد.......گريه کرد.......مثل همه...... و بعد هم دعا کرد........مثل همه.....شام.......موقع رفتن شد....ساعت ۱۱ بود...... اومد بيرون......همه داشتن با هم خداحافظی می کردن....... همه با هم آشنا بودن....... دوستشو ديد.....اونهم با ديگران مشغول صحبت بود....... خواست بهش بگه...... اما سرشون شلوغ بود..... نرفت نزديک.......از اينکه غرورش شکسته بشه......که بخواد درخواستی بکنه...... بی هدف تو خيابابون راه افتاد....... به تصور اينکه الان هم مترو کار می کنه......يه تاکسی گرفت.....فقط به ا ندازه ۱۰ يوان پول داشت.....وقتی ديد تاکسيمتر شد ۱۱ به راننده گفت نگه دار... شب بود و خيابونها خلوت ..... پياده تا ايستگاه مترو رفت.... بسته بود..... نگران شد....اما سعی کرد قورتش بده......راه افتاد...... راه رو می شناخت...... يه خيابون اصلی...... سمت راست يه خيابون اصلی ديگه.....هر کدوم نزديک به ۲-۳ کيلومتر.....بعد يه بزرگراه....... بزرگراه مستقيم بود...... و ۳۰ - ۴۰ تايی می شد.....بعد هم از بزرگراه تا هتل يه ۱۰ کيلومتر ديگه.......چيزی نبود.....فرداش شنبه بود..... می تونست حسابی روز استراحت کنه...... راه افتاد.......شروع به شمارش کرد.... بايد سر خودشو گرم ميکرد...... بعد هم يکی يکی نوحه هايی را که تو عزاداری شنيده بود با خودش زمزمه کرد...... رفت و رفت..... خيابون اول......خيابون سمت راست..... ساعت ۱ شب بود..... کسی هم نبود....... به بزرگراه رسيده بود....... ماشينها تک و توک با سرعت رد می شدن..... کاش پول داشت..... ديگه داشت کم کم خسته می شد...... پاهاش زوق زوق می کرد و می سوخت.... ولی بايد می رفت..... راه چاره ای نبود...... سر يه سکويی وسط بزرگراه نشست..... يک کارگر پير بهش نزديک شد و با تعجب و خشم پرسيدکه چرا اينجا نشسته..... گفت داره پياده روی می کنه و خسته شده..... بعد خودش هم ترسيد.. و پا شدو دوباره راه افتاد....... بازهم رفت......ديگه از شعر خوندن هم خسته شده بود..... با خودش داشت فکر می کرد.......هيچ کس تا بحال اين مسير و پياده نرفته...... دوشنبه سر کلاس برای بچه ها تعريف ميکنه که چه کاری کرده...... و چه شجاعتی از خودش بخرج داده...... ياد حرف مادر بزرگش افتاد که دختر نبايد اينقدر هم شجاع و نترس باشه...... بايد يه کمی هم بترسه...... يه کم ترس برش داشت....... بازهم می رفت.....اينبار کفشاشو دراورد...... پاهاش ديگه خيلی خسته شده بود....... کمی اونطرف تر دوباره پاش کرد....خجالت می کشيد.....اگه کسی می ديد.....تشنه اش شده بود..... خواب آلود..... سرش ديگه داشت گيچ می رفت.....يه دوچرخه سوار از کنارش رد شد....... با خودش گفت کاش لااقل دوچرخه داشتم..... باز هم رفت..... جلوتر دوچرخه سواری ايستاده بود...... پياده شد...... عقب عقب اومد...... پسرکی بود..... ۱۴۰-۱۵۰ قد......لاغر اندام..... با صورتی نحيف..... تاريک بود... صورتش خوب ديده نمی شد...... پرسيد......کجا می ری؟؟؟ ترس برش داشت.... زبونش گرفت..... و دستپاچه گفت...... می رم خونه..... به تو ربطی نداره..... برو پی کارت...... پسرک دنبالش اومد.....دوچرخه رو ول کرده بود....... بازهم سوال می کرد..... دختر قدمهاشو تند کرد..... رفت وسط بزرگراه که شايد تاکسی يا ماشينی بگيره.........ولی ماشينيها خيلی سريع رد می شدند...... آخه اونموقع شب کی برای يه دختر تنها ماشين نگه می داشت......پسر نزديک شد....خيلی نزديکتر...... قلب دختر داشت از جا کنده می شد...... دستاشو مشت کرد....مشتش می لرزيد.... تا بحال چنين حالتی رو تجربه نکرده بود...... با مشت لرزان سعی کرد پسرو بزنه..... اما مشتش خيلی ضعيف تر از اين حرفها بود..... تمام بدنش می لرزيد........حتی حرفهايی که می زد می لرزيد.......نمی دونست چی ميگه به زبونهای مختلف........هرچی دم دستش می اومد می گفت......پسر بند کيف دخترو گرفت......کشيد..... دختر اين کيفشو خيلی دوست داشت......کارت و تمامی مدارک توش بود....بند کيفو با يه دست محکم گرفته بود.... و با دست ديگه مشت می زد.... اينقدر هول کرده بود که قبل از اينکه باحمله پسر مواجه بشه روی زمين افتاد.... برای کمک فرياد می زد..... ولی کسی صداشو نمی شنيد...... پسرک فقط بند کيفو می کشيد....... و ترس تموم جون دختر و گرفته بود...... بند کيف پاره شد....... و پسر با کيف فرار کرد....از جاش بلند شد.....دون دون به دنبال پسر......و داد می زد..... که احمق تو اون کيف پول نيست......هيچی توش نيست.... ولی پسر رفته بود........ خسته و نزار...... بی رمق و باز هم ترس......که نکنه پسره برگرده...... و خيالاتی ديگه داشته باشه....... هيچ ماشينی تو بزرگراه نبود...... اشک ديگه مجالش نمی داد...... تمام بدنش قلب شده بود....... می لرزيد...... برگشت...... دوچرخه پسرک رو ديد......دويد......طرف دوچرخه...... سوار شد.......و تا جايی که پاهاش قدرت داشت.... رکاب زد. و زد و زد....... تا دم خونه يک نفس رکاب زد..... و گاهي هم نگاهی به عقب که نکنه پسره دنبالش کنه........ ساعت ۳:۳۰ رسيد خونه.....به مسوولين هتل ماجرا رو گرفت...... رفت تو اطاقش و تا خود صبح گريه کرد......
حالا که برای بچه ها گاهی تعريف می کنه......هم خودش و هم بچه ها می خندن....... و فقط اون می دونه که اون شب چی کشيد....... از او شب به بعد امکان نداره غروب شب به بعد تنها بيرون باشه..... امکان نداره با کيف بی پول بيرون بره....... امکان نداره.......تو خواب و خيال گم بشه..... اون صبح ساعت ۴-۵ تلفن بازهم زنگ زد...... نگرانش شده بود...... مثل هر شب ديگه که زنگ می زد......اون شب هم زنگ زده بود.... و نبود.... تا ۴ صبح دلش هزار راه رفته بود.....ماجرا رو با اشک و آه براش تعريف کرد...... و او هم حسابی بر او خشم گرفت.....ولی بازهم با مهربانی اشکهای اونو پاک کرده بود....... خود اونهم ترسيده بود..... با اين حال رفت.....نمی تونست ديونه گی ...... اونهم تا اين حد .... باور کنه........... حتما الان هم بابا شده...... حتما اونهم امشب به اون شب فکرمی کنه و برای فرزندش ماجرای يّّه ديونه رو تعريف می کنه........

مامان تیام ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۱