Lilypie Fourth Birthday tickers دلم گرفته - قصه های تيام کوچولو

دلم گرفته

بازهم دلم گرفته. دو سال پيش همين موقعها بود. رازو نيازهاي من گريه هاي من گريه هاي من . گريه های من. فکر می کنم تو اون دوران به اندازه تمامی عمری که کردم گريه کردم. گريه کردم که برگرده. دست به هر کاری زدم . هر کاری. از دعا و راز و نياز تا خورد کردن خودم. تا شکستن خودم. آسمان هم با من گريه می کرد.ولی انگار خدا نمی خواست و من نمی فهميدم. چه دلداريها که به خودم نمی دادم و هر روز فکر می کردم که حتما امروز .امروز برمی گرده. ولی اون رفته بود. ديگه هيچ وقت هم برنگشت. اينو بايد همون موقعها می دونستم. آره دو سال گذشته و از شروع ماجرا .....خدايا کی بود..... نوامبر ۹۹ چه زود..... با يک سلام آغاز شد و ...... نه نه به خودم قول دادم که ديگه اصلا سراغش نرم.
امشب هم . البته امشب که نه الان ۶ صبح . ساعت ۴ بيدار شدم. اومدم پال. ديدم برای مولا علی مراسم گرفتن و مراسم شب احيا که امسال اصلا نتونستم گوش بدم. بعد هم دلم حال و هوای اونروزهارو کرد.
خدا جون خدای خوب من. هر چی تو صلاح بدونی حتما همون می شه.

مامان تیام ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸۱