Lilypie Fourth Birthday tickers کاش که نمی آمد - قصه های تيام کوچولو

کاش که نمی آمد

کاش که نمی آمد..... که اگر نمی آمد..... رفتنی هم نبود......و اگر رفتنی نبود......دلتنگی هم نبود..... کاش که نمی آمد که از خود خاطره بر جای گذارد.....که اگر نمی آمد.. ديگر جای خاليش ....نه.... اصلا حس نمي شد..... اما حالا که آمد و رفت..... آمدنش با خود عادت آورد... با خود خاطره آورد. .... با خود دلتنگی آورد.....که جای خاليش هر لحظه خالی تر می شود...... و ديگر اشکی هم نمانده......
بازهم بی حوصله ام.... خسته از کار روزانه....از کلاس و ترجمه.... از بی تفاوتی ها .... از کنايه ها ..... از توقعات بيجا.... که گويی دراين جامعه کمونيستی .....آنها که دم از اسلام و جمهوری می زنند نيز به خيل اين جمعيت يک ميلياردی پيوسته اند...
و بازهم خسته ام گويی گردش زمان تند شده..... وهرچه هم که می دوی باز هم کم می آوری و خسته و مانده بر سر کوچه اولی .... بحث سر با برنامه بودن .... يا نامنظم بودن نيست.... چنانکه اين زندگی ماشينی تو را همچون روباتی زنجير به گردن و به دنبال خود می کشد.... و تو را نيز يارای نه گفتن نيست.....
و دلتنگی های تو اين جا و اين زمان چه معنا می دهند..... مرور خاطرات گذشته.....بودنها و نبودنها ديگر چه سود....
کاش می شد که نخوابيد...... کاش می شد که تمامی زمان را در اختيار خود داشت..... و به دلخواه خود آنرا متوقف و يا به شتاب وا داشت...
شب چهارشنبه سوری است و چيزی به عيد و سال نو نمانده... و باز هم هجوم خاطرات ..... وباز هم هجوم دلتنگی ها...... و چه زود فراموش می کنيم و فراموش می شويم..... و چه زود مشغوليهای روزمره را بهانه کرده و از هم دور می شويم......
کاش می دانستيم که فردا خيلی دير است..... خيلی دير....
و بازهم بايد بخوابم..... کاش می شد که نخوابيد......
فردا خيلی دير است....

مامان تیام ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۱