زندگی

زندگی مثل یک کتاب می مونه... و اگر عادت کرده بوده باشی که موقع درس خوندن حتما دو سه بار کتابتو مرور کنی... با زندگی نمی تونی ...

زندگی مثل یک کتاب می مونه که بعضی صفحه هاش تنها دو سه خط بیشتر نوشته نداره و بقیه صفحه اش خالیه..... و بعضی صفحاتش هم پر ... حتی پاورقی هم داره....

با زندگی نمی تونی درساتو مرور کنی.... چون برگی که می گذره .... دیگه گذشته... نه می تونی بری صفحه قبلی.... و نه می تونی یه خط بالاترشو دوباره نگاه کنی....

....

تیام این روزها خیلی شیرین تر شده.... تقریبا سینه خیز می ره.... اون هم عقب عقب.... یه کمی می شینه.... دور می زنه و قل می خوره.... رو  دستاش شنا هم می ره... !!! 13.gif 01.gif ...

با با .... با با .... ما ما ...ماما ... می گه.... معنی شو نمی دونه.... فقط تکرار می کنه.... لب و دهانشو مثل این پیرزن پیرمردهایی که دندون ندارن.... روی هم می آره و فشار می ده ... و می گه ما ما..... با با.... البته بابا رو تقریبا چند وقت پیش هم گفته بود... بعد یه مدتی یادش رفت... چون من می خواستم ماما یادش بدم... 15.gif ... 21.gif... حالا هر دوشو با هم می گه...

امشب هم بردیمش سینما....    Rush hour 3   یه ساعت اول که فیلم نگاه کرد و کمی هم بازی... بعد هم شیر خورد و خوابید.... 28.gif...

حالا چرا زندگی مثل یک کتاب می مونه.... بماند.... از اینکه وقت نمی کنم به هیچ کاری برسم.... همیشه دلم می خواسته تمام کارهامو کامل و تمام انجام بدم.... ولی یه طورایی همشون ناقص و نیمه تمام می مونه.... و این برگها هم تند تند ورق می خوره....

از اینکه یه روز از خواب پاشم و ببینم تیام من بیست سالش شده و برای خودش مردی.... ... خوب آره خوشحال می شم.... اما این روزهاشو هم خیلی دوست دارم.... می خوام تمامی این روزها یه طوری تکرار بشه... حتی بی خوابیهاش.... دوست دارم تیامم دوباره متولد بشه.... دوباره نوزاد بشه.... دوباره کوچولو باشه.... و تمامی این نخستین و اولین بارها.... دوباره تکرار بشه.... اما نمی شه....

پسر خوبم امشب مثل یه مرد بزرگ و فهمیده .... شیرشو خورد و خودش خوابید.... اونقدر قشنگ به خواب رفت که اشک هردومونو  دراورده بود.

می دونم که صبح می شه و روز از نو  و روزی از نو.... همسری می ره سر کار و  بیدار شدن تیام  و شیر خوردنش... بازی کردنش.... عوض کردنش.... کارهای خونه.... شاید استخر رفتنی و غذا دادنی و شعر خوندنی.... تلویزیون تماشا کردنی..... و و و

ولی دلم می خواد کمی کند تر می رفت.... کاش می شد همه اینها رو دوباره دید.... مثل وقتی که غذا می خوری.... کاش می شد... طعم این لحظات رو  دوباره با تمام وجود چشید....

همین.... زندگی همینه.... و با تمام بدیها و خوبیهاش دوستت دارم.

/ 1 نظر / 2 بازدید
نسل سوخته

زندگی همینه.... و با تمام بدیها و خوبیهاش همواره شاد باشيد و شادکام :)