می خوام سعی کنم که بنویسم ...شده هر روز تنها یک خط... اما بنویسم.... وقتی به گذشته نگاه می کنم و می خونم.... مثل عکس می مونه....یه یادگاری.... از گذشته ها.... و می خوام که بمونه.... گذشته و حال و آینده تیام.... که وقتی بزرگ شد... خودش بخونه... از خودش... نه تنها از تیام.... از خودم.... از خودمون.... از اینجا.... از زندگی... از بودن.... با هم بودن... و شیرینی لحظه های خستگی... و خنده های هر سه تامون...

تیام الان دیگه حسابی راه می ره... می دووه.... از سرسره بالا می ره... و سر می خوره... ویییی می گه.... تاب بازی خیلی دوست داره... دوست داره از پله بالا بره... و بیاد پایین.... شده ١٠ بار این کار و تکرار می کنه.... استخر و شنا و آب بازی خیلی دوست داره... و هر دفعه با گریه از استخر بیرون می آد.... کارتون دورا  و دیه گو .... خیلی دوست داره... با گیتارش می خوابه و با گیتارش بیدار می شه... به گیتار هم می گه جیتار.... صبحها قبل از ما سر میز صبحانه می شینه و آماده می شه... اما دوست داره کارتونشو هم ببینه.... یا براش سی دی بذاریم... وقتی اجازه نداره کاری رو انجام بده... و باهاش حرف می زنیم.... خیلی دقیق گوش می کنه... و انتظار داره ما هم به اون گوش کنیم و اکی ok  اکی می گه  و بعد هم تکیو thank you  . از هفته بعد هم قرار یه دوست جدید پیدا کنه ... یه دختر کوچولوی دو ماهه ... قرار بیاد خونمون.... و امیدواریم که با هم دوستهای خوبی بشن !!!

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
آزاده

سلام سلا مامان تیم [گل] من امروز امتحانام تموم میشن [نیشخند][نیشخند]بعدش یه سورپرایزایی دارم براتون

نسل سوخته

سلام دوست قدیم :) چند روزیست که می خواستم این چند خط را برایت بنویسم و تشکری مجدد داشته باشم از آنکه من را با این دنیای مجازی وبلاگستان آشنا کردی. یادتون هست؟ هشت تیر پنج ساله شد این وبلاگ :) باز هم مرسی. امیدوارم در کنار همدیگر همواره خوشبخت باشید :)

محمد

سلام دوست عزيز اين شعر: اگر در کهشکانی دور.... دلی يک لحظه در صد سال ياد من کند...... بی شک دل من در تمام لحظه های عمر به يادش می تپد پر شور ..... (شادروان احمد شاملو) كه در اينجا:http://naslebaran.persianblog.ir/ نوشته بوديد از فريدون مشيري هستش و نه از احمد شاملو موفق باشيد[گل]

محمد

http://naslebaran.persianblog.ir/post/174

آزاده

تولدتون مبارک مامان تیام [گل][گل][گل]