مقاله ام انتخاب شده...

داداشی رفت و حال هردومون حسابی گرفته... ديروز مثل آواره ها تو خيابون نشسته بوديم و به روزهای خوب گذشته فکر می کرديم.... و باز هم هردومون به اين فکر می کرديم که آيا کاری که کرديم درسته يا نه.... آيا رفتنمون...ترک خانواده ... ترک ديار.... و بودن تو غربت ... و  انتظار و انتظار و انتظار...... درست بوده يا نه....

حالا تو اين اوضاع و تنش رفتن به گوانگجو برای مصاحبه و موافقت نکردن دانشگاه با مرخصی من... و رفتن داداشی ... و هزار و يک چيز ديگه.... مقاله من برای مراسم صدمين سالگرد دانشگاه مقبول رييس روسای دانشگاه افتاده و بايد يه سخنرانی مفيد و مختصر ارائه بدم... نمی دونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت... حميد که حسابی خوشحاله و تبريک گفته.... ولی خودم از حالا.... به پته پته افتادم... آخه جلو اين همه جمعيت.... اونم همه امريکايی و انگليسی و پروفسورهای آنچنان و اينچنينی ...

خدايا خودت کمک کن....

از طرفی چمدونامونو هم داريم برای يه سری عمليات پارتيزانی و پليسی بزن برو.... آماده می کنيم.....

روزهای بزرگی در پيشن....

خدايا خودت به هممون کمک کن...

 

/ 0 نظر / 6 بازدید