من دیگه تحمل ندارم

مدیرهای مدرسه و معلم های بچه های کلاس اول هم یه جورایی به جلادی و سنگدلی دکترها و پرستارهای بیمارستان می مونند.حرف زدن براشون خیلی آسونه. و اهمیت ندادن به گریه و نگرانی های یه کودک دو ساله از روزمرگیهای کسالت آور همیشگیشونه.

اینو با تمام احترامی که به هر دو شغل قائلم و خودم هم یک معلم هستم می گم.

فکر نمی کنم هیچ کس بتونه احساس یک مادر درک کنه. هیچ کس . و نه حتی احساس ترس و دلهره و خفگی یه بچه کوچک و تو یک محیط جدید با آدمهای جدید. هیچ کس حاضر نیست خودشو جای اون بچه بذاره با همون سن و سال و نداشتن توانایی مکالمه و درک نکردن زمان و مکان و چون و چرای کار. " چرا مامانم رفت؟" " نکنه من کار خطایی کردم؟" " نکنه دیگه مامانم نیاد" " مامانی برگرد  " " مامانی" " مامانی" " مامانی".....گریهگریهگریه

تمام رگ و ریشه قلبم گرفته. با هر صدای گریه اش امروز جیگرم آتیش می گرفت. انگاری قلبمو از بدنم جدا می کردن. انگاری تک تک سلولهامو آتش می زدن. نفسم گرفته بود و  تو هوای  بهاری بیرون ساختمون من داشتم خفه می شدم.

فکر نمی کنم دیگه تحمل داشته باشم. دیگه نمی تونم برم بیرون و بی خیال به کارام برسم که گریه اش مثل گریه همه بچه های دیگه تموم بشه ( گفته های مدیر و معلم ).

امشب بیشتر از شب های دیگه موقع خواب به خودم چسبوندمش. بوسیدمش و نوازشش کردم. انگاری دلم بیش از روزهای دیگه براش تنگ شده بود.

نمی دونم خودش هم به پس فردا و ترس از کلاس و جدا شدن فکر می کنه یا اینکه نه از اینکه با بچه ها بازی کرده و لذت برده . از اینکه معلمشون براشون کتاب داستان خونده . از اینکه اونجا اسباب بازیها جورواجور داره. از اینکه اونجا تاب و سرسره داره. از اینکه اونجا نقاشی و آبرنگ و خمیر بازی داره. از اینکه اونجا شعر می خونند و می رقصند و به اینکه اونجا با هم سن و سالهای خودش بازی می کنه بیشتر فکر می کنه.

امیدوارم پس فردا آسون تر از امروز باشه. من دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم. دیگه تحمل ندارم  صدای گریه هاشو و مامی مامی گفتناشو بشنوم و به روی خودم نیارم و اونجا تنهاش بذارم .

امیدوارم پس فردا که روز دوم رفتن تیام به مدرسه می شه ( و معلمش می گفت روز دوم سخت تره ) با امتحان مهم دیگه ای که دارم و تمام مغزمو اشغال کرده همه چیز به خوبی و راحتی پیش بره.

انگاری این ترسها و تشویش و اضطراب ها و دلهره ها و بیقراریها  و گریه ها هیچ وقت تمومی نداره.

خدایا خودت به پسرم کمک کن. به همگیمون کمک کن. ناراحت

/ 4 نظر / 3 بازدید
ساراگل

سلام من یه دوست دارم که اسم بچشو در اینده می خواد بزاره تیام و الانم خیالیه یعنی خیالی باهاش حرف میزنه و از این کارا ما هم حسابی اذیتش می کنیم [نیشخند]

ساراگل

سلام سال نو مبارک به خدا من عاشق این تیام شدم الهی من فداش شم تو رو خدا من یکی طاقت ندارم ببینم گریه کنم (تو خیالم) به خدا نازه حیفه الهی من قربونش بشم همه این عکسا رو که گذاشتین سیوشون کردم میشینم سیر نگاشون میکنم از طرف یه ماچ گنده ابدارش کنین و از طرف من کلی بهش عیدی بدین[ماچ]

ساراگل

به خدا اون موقع که میگفتین سر رو پاش گذاشتین یه دنیا کیف کردم چقدر این بچه جیگره تو رو خدا عروس 16 ساله نمی خوایین ؟ خودمو می زارم تو فریزر تا بزرگ شه ها !

شاهد

سال نو مبارک. اینهم یه آزمون سخته. شاید سخت تر از بچه دار شدن می دونم که از پسش براومدی با بهترین حال و هوا ببوسش تیام کوچیک مارو.