موش خونگی مامانی

این که جون یک آدمیزاد دیگه رو دست تو بسپرن و تو مسوولیت اونو به عهده بگیری و هر روز ... نه هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه تو چه کنم چه کنم بمونی.... آره بعضی وقتها سخته... آزمایش بزرگیه.... هر روز مثل یک امتحان می مونه... امتحانی که نتیجه اش رو سالها بعد می بینی... نقشی که تو امروز روی اون موجود حک می کنی ... سالها بعد جواب می ده.... و تو هر روز در تنش.... تنش برای خودت نه.... برای اون موجود....برای اون موجود بی گناه و صاف و پاکی که دست تو سپرده شده... و هر قطره اشکی که می ریزه... تو مسوولش هستی.... لبخندش که لبخنده.... هنر نمی کنی... اگر اون می خنده.... اشکهایی که می ریزه... شماره داره....

تیام عزیزم... مامانی.....اگر بدونی چقدر دوستت دارم... اگر بدونی....

نه من طاقت دارم ... نه پدرت تاب می اره که بلور اشکهات حتی یک دونه اش روی صورتت بریزه... نه بخدا... طاقت نداریم.... اگر کاری می کنیم که دوست نداری... مطمئن باش برای بهترین خودته... حداکثر تلاش ما همینه.... مطالعه و پرس و جوی ما هم برای همینه...

نمی دونم بعضی وقتها شک می کنم کاری که می کنیم درسته یا نه.... ولی نتیجه اش تا الان که خوب بوده... هر چند هر سه مون مجبور شدیم اشک بریزیم... خدای من... هیچ مادری تحمل اشک ریختن فرزندشو نداره.... و ..... و من چه طور تاب اوردم.... نمی دونم.....

چند شبه که الان خوب می خوابی.... عزیز دلم... و از همین بابت خوشحالم.... هر دو مون خوشحالیم... بدون که دوستت داریم.... و از ما دلگیر نشو عزیز مامانی....

برای اینکه تیام مامانی بهتر بخوابه.... چند شب مجبور شدیم بذاریم خودش به خواب بره.... و دیگه نیمه شب شیر نخوره... برای همین نباید از تختش بلندش کنیم... و کم کم داره یاد می گیره که شبها موقع خوابیدنه.... و همه می خوابیم... و هر کس باید تو تخت خودش بخوابه.

سخته .... خیلی سخته.... اما تا اینجاشو خوب اومدیم... و دیشب اصلا گریه نکرد.

.....

.....

برای روز هالوویین لباس شیر تنش کردیم.... و کلی شکلات جمع کرد... خیلی خوشگل شده بود...

راستی یاد گرفته Hi  می گه....مخصوصا به خانم خوشگلا.... :) .... دستاشو تکون می ده تو هوا.... و سلام می کنه.... بای هم می گه.... و باز هم دستاشو تکون می ده.... شعر و موسیقی خیلی دوست داره... و دست و پاهاشو تکون می ده و می رقصه.... به شکل خودش.... کلی هم برای خودش سخنرانی می کنه.... و با اسباب بازیهاش بازی....

چهاردست و پا ....می دووه... مثل یه موش خونگی از این اتاق به اون اتاق می ره و همه جا سرک می کشه.... تمام کابینتهای اشپزخونه رو هم باز می کنه و قابلمه و ملاقه... و ظرفهای پلاستیکی رو پخش کف اشپزخونه می کنه و بعد هم می خنده.... از پرت کردن خیلی خوشش می آد مخصوصا وقتی رو یه بلندیه... موقع غذا خوردن هم که می شه.... حسابی یام یام می کنه و لبهاشو  رو هم می آره... ملچ مولوچ می کنه. غذاهای ما رو هم بیشتر دوست داره تا غذاهای خودشو.... ولی خدارو شکر از چیزی بدش نمی آد.

تازگیها هم لبه مبل رو می گیره می ایسته.... و کمی جلو می ره.. . خیلی دوست داره رو دوپاش نگهش دارم و تمرین ایستادن کنه.... دو تا هم دندون موشی پایین دراورده.... ...راستی بوس هم می ده.... صورتشو می آره جلو و به صورت ما نزدیک می کنه.... صبحها هم وقتی خودش بیدار می شه... ما هم باید بیدار شیم وگرنه با اشک صمدش چشممونو در می آره....

01.gif

/ 3 نظر / 3 بازدید
مسافر

نگران نباشيد او عشق و حالش رو ميکنه. اين مائيم که سالار نشديم. کوچک بوديم پدر سالاري بود زن گرفتيم زن سالاری شد وقتی بچه دار شيم هم فرزند سالاريه.

خاله بهشته

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح زود با شاخه گلی سراغ مادرش رفت و بر دستهای او بوسه زد. دوستون دارم.