لحظات شيرين

تیام چند روزه که رفته تو ۵ ماه.

هیچ باورمون نمی شه. انگار همین چند روز پیش بود که بدنیا اومد. همین حالاش هم کلی دلمون برای روزهای اولی که بدنیا اومده بود تنگ می شه.... و بگذریم از اینکه هر کسی ما رو با تیام می بینه می گه قدر این روزها رو بدونید که چشم بر هم بگذارید بزرگ شده و رفته مدرسه و دانشگاه و.... برای خودش مردی شده.... چه احساس عجیبیه .....

کاش می شد بعضی از لحظه ها رو نگه داشت.... این قدر این بزرگ شدن تند تند می گذره که نمی شه.... یه چند لحظه برگشت به عقب... و شیرینی اون لحظه رو دوباره چشید....

وقتی عکسهای روزهای قبل تیام رو نگاه می کنم.... دلم بی دلیل می سوزه و گریه ام می گیره... باید خوشحال باشم....مثل همه مادرها که تیام من هم داره بزرگ می شه.... اما انگاری یه طورایی یه چیزهایی از دست می ره.... نمی دونم چی.... شاید کوچک بودنش.... نوزادیش.... و ..... نمی دونم... تیام من هنوز هم کوچیکه.... اما من برعکس مادرهای دیگه از بزرگ شدنش بیش از اینکه خوشحال باشم.... می ترسم.... از اینکه نمی تونم به روز عقب برگردم.... و یکبار دیگه نخستین بار ب ب ب  گفتنش رو ببینم .... یا اولین بار به پهلو برگشتنش رو ببینم.... یا نه.... نه..... اینو دیگه نمی تونم اصلا ببینم.... که لباسهای کوچولوشو دوباره تنش کنم.... همه اینها .... یه غمی تو دلم می آره.... پاچولهای کوچولوش داره بزرگ می شه.... دستهای کوچولوش حالا دیگه موهامو می گیره... و صورتمو نوازش می کنه یا بعضی وقتها هم بینی باباییشو می گیره و بیب بیب می کنه.... یه کم هم تاتی تاتی می کنه.... بعضی وقتها هم کنار سوفا لم می ده.... یا رو صندلیش تلویزیون نگاه می کنه.... یه چند روزی هم هست که از غذاهای آماده از سبزیجات و میوه می خوره.. و وای که چقدر دوست داره... موقع غذا خوردن هم زل می زنه به ماها و قاشق غذا رو دنبال می کنه.... و نگاه کردنهاش یه طورایی عذاب وجدان برای آدم می آره که شما چطور می تونید از اون غذاهای خوشمزه و رنگارنگ بخورید و به من فقط یه شیشه شیر سفید بی مزه بدین...

تیام عزیزم .... مامانی .... اگه بدونی چقدر دوست دارم.... اگه بدونی که تموم دنیام شدی برام... و هر چی که می خوام و نمی خوام .... فقط و فقط برای تو..... مامانی .... نمی دونی.... نمی دونی..... که چقدر دوست دارم.... مخصوصا وقتی با چشمهای قشنگت زل می زنی تو چشمهای مامانی ....و با همون چشمات حرف می زنی... یه دنیا حرف .... یا وقتی که مامانی برای اولین بار تو زندگیش موهاشو کوتاه کرده بود.... و تو با چشمهای متعجبت نگاه می کنی که  این خانم همون مامانیه یا نه..... یا وقتی شیر می خوری و با قان و قونت می گی که از مامانی راضی هستی...... می دونم که نمی دونی وقتی خوابی می آم بالا سرتو همین طور نگاه می کنم به دستهای کوچولوت که می ذاری رو چشمات.... یا وقتی در عین ناباوری من ... پتو رو رو سرت می کشی.... که نور نزنه تو چشمات.... یا وقتی پاهاتو مثل اون موقع ها که تو دل مامانی بودی ..... هنوز هم موقع خواب جمع می کنی و می خوابی.... آخ مامانی نمی دونی .... نمی دونی که چقدر دوست دارم....

روزهایی می شه که هیچ وقت نمی کنم حتی ایمیل هامو چک کنم... چه برسه به این که روزمرگیهای خودمو و تیام و اینجا بنویسم.... روزهایی می شه که حتی نمی رسم به شستن دست و صورت خودم.... با این حال باز احساس می کنم.... هر روزی که می گذره.... یه روز از ما بودنمون دور می شه..... مثل اون دوستم که می گفت..... مرگ انسان تدریجیه... این طوری نیست که انسان یه دفعه بمیره.... آدمی هر روزی که از عمرش می گذره.... برخی از سلولهای بدنش... می میرن.... و یه روز به مرگ نزدیک می شه...

ولی نه .... نمی خوام به این جور چیزها فکر کنم..... همسر خوبی دارم.... و فرزندی بهتر..... سعی می کنم قدر این روزها ....... قدر این لحظات رو بدونم... و تا اونجایی که می تونیم ازشون استفاده کنیم..... لحظات شیرین با همسر و تیام بودن.

/ 0 نظر / 6 بازدید