نخستين بهار زندگيت مبارک باشه تيام جان

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد                       آوای خوش هزار بار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ای است روییدن عشق          آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد.

تیام عزیزم نخستین بهار زندگیت مبارک. عیدت مبارک باشه مامان جان.

کاش بجای ۲۴ ساعت ؛ ۳۶ ساعت وقت داشتم. اونوقت به همه کارها می رسیدم. زمان مثل برق و باد می گذره و من هیچ وقت نمی رسم کارها رو تمام کنم. صبح با شیر دادن به تیام و ساعتی غش غش خنده اون و عوض کردنش شروع می شه.... و این ادامه پیدا می کنه و با کمی قان و قون و گریه و و بغل کردنهاش و دوباره عوض کردنش .... باد گلو دادنش ووووووو .... و من تا میام سرمو بالا کنم....و دستی به سرو روی خونه بکشم و شامی بذارم....همسری میاد....و و... دوباره...عوض کردنش.... شیر خوردنش... باد گلو دادنش.... بغل کردنش....خوابهای خرگوشیش.... و دوباره بیدار شدنش.... و بعد هم شب شدن و.... خوابیدن و بیدار شدن.... و شیر خوردن.... وووووو صبح شدن....و دوباره روز از نو روزی از نو....

 01.gif14.gif13.gif18.gif08.gif20.gif43.gif40.gif04.gif37.gif21.gif08.gif08.gif08.gif ... 

 آره درست مثل این صورتکها..... کمی خندان ...کمی گریان.... کمی خسته.... کمی کلافه....یه کم بیشتر عاشق.... نه..... کمی بیشتر..... خیلی عاشق..... کمی خوابالو.... بازم یکم بیشتر....مخصوصا نیمه شبها..... البته الان کمی بهتر شده و طولانی تر می خوابه.... و خنده هاش....  یه دنیا خنده که هر دوی ما رو دیوونه خودش کرده....

وقت هیچ چیز نیست.... نمی دونم همه مامانها این طورین یا این که من نمی تونم برنامه ریزی کنم و به هیچ کاری نمی رسم.... آخه اصلا نمی شه برنامه ریزی کرد....

بیچاره همسر که باید با غذاهای بی مزه و ... گاهی هم سوخته .... یا وارفته من سر کنه... و هیچی هم نگه....ولی خوب بعضی وقتها هم هر دومون کم می آریم... خسته می شیم.... و نمی دونیم باید چکار کنیم.... وقتهایی هست که همه روشها رو امتحان کردیم... و تیام هنوز هم گریه می کنه.... از شیردادنش گرفته تا گریپ میچر دادنش ( که اولش نمی دادیم و می خواستیم به گفته دکترش فقط و فقط شیر بهش بدیم ) تا آب قند دادن..... تا عوض کردنش... تا بغل کردنش.... تا لالایی براش گفتن.... تا بیرون بردنش ...تا حمام کردنش..... و هرکار دیگه..... ولی باز هم ناآرامی می کنه.... 

شاید هم ما مامان و بابای خوبی نیستیم.... یعنی من اینطور فکر می کنم.... اصلا از کجا معلوم که تیام از ما راضی باشه.... و از داشتن پدر و مادری مثل ما خوشحال باشه.... اصلا از کجا معلوم که وقتی می خنده.... خندش از حرفهای ما باشه.... شاید هم پیش خودش به چیز دیگه ای فکر می کنه....

ولی ما دوستش داریم.... خیلی هم زیاد.... یه طورایی هم براش  می میریم.... مخصوصا وقتی  حرف می زنه...  حتی همون قان و قونش.... یا وقتی ادای ما رو در می آره و دهانشو برای حرف زدن باز می کنه...

دوست دارم مامانی.... دوست داریم خیلی زیاد.....

/ 1 نظر / 2 بازدید
حسين ورزی

خوشحالم از خوشحالی شما ... هميشه شاد و سربلند باشيد ... با همسر و تيامتان. برای تيام