تيام راه مي رود

نمی دونم باید گریه کنم یا بخندم....

تیام مامان کم کم راه می ره. دستشو به مبل و صندلی و پایه میز می گیره و راه می ره. بعضی وقتها هم اسباب بازی مورد علاقه اشو تو یه دستش می گیره و با خودش هر جا که می ره می کشه حتی تو دستشویی. خیلی زمین می خوره و خیلی خطرناک شده. هیچ هم توجه نمی کنه این جایی که می ایسته ... اصلا جای ایستادن هست یا نه....  بیرون هم که می ریم می خواد وسط خیابون یا تو سالن فروشگاهها بشینه وسط زمین و خودش چاردستو پا بره... وقتی هم که از چیزی خوشش بیاد و تو دستاش بگیره دیگه ول کن نیست.... حالا این چیز اسباب بازی یک بچه دیگه باشه... یا خودکار خانم فروشنده یا گوشی موبایل مامانی... یا مسواک بابایی... یا سیم دستگاه دی وی دی... یا شمع و سنگهای روی میز خاله نوین...

این احساسهای عجیب چیه... مگه می شه.... آدم در حالی که خوشحاله احساس کنه نفسش داره می گیره...

از گفتنیهاش هم ... این که از ۱ تا ۹ می شمریم و تیام می گه ده  یه ده خیلی شیرین و بلند و با دهانی کاملا باز 01.gif.... وقتی هم می گم green می گه go ......  , و red ... می گه stop ... از اعداد  انگلیسی بعد از one می گه two.... یه توی خیلی خوشگل و کش دار.....

برای باباش هم دستشو می زاره کنار سرشو می گه .... چاکرم .... وقتی هم من شک می کنم که نکنه چیز بدی توی دهانش گذاشته باشه... و بهش می گم مامان دهانتو باز کن ببینم.... دهانشو باز می کنه و زبونشو می آره بیرون ..... می خنده... در می ره... 21.gif

وقتی به روز تولدش فکر می کنم... گریه ام می گیره و نفسم بند می آد.... به همین زودی ... به همین زودی یک سال گذشت....

......

خلاصه که خیلی شیرین شده... دیگه چیزی به یک سالگی و تولدش نمونده... و ما هنوز باورمون نمی شه که به همین زودی گذشت و تیام عزیزم راه افتاده...

اولین جشن تولدشو ۵ تایی با هم جشن می گیریم... من و بابایی و تیام و خاله نوین و عمو بردیا.... و انشا... حتما سال دیگه یه جشن تولد بزرگ برای پسرمون می گیریم....

یه خبر خوب دیگه هم این که تیام به زودی می ره ایران... و می تونه برای اولین بار.....مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله هاشو... دایی هاشو.... عمه هاشو ... و پسردایی هاشو.... دختر عمه هاشو. ...  و پسرعمه هاشو.... ببینه...

آره تیام مامانی .... هنوز یه سالش نشده....ولی مثل یه مرد بزرگ حرف می زنه... می خنده... جدی می شه.... فکر می کنه.... کتاب می خونه.... بازی می کنه... غداشو می خورده  و با دستاش خدا رو شکر می گه... با گوشی تلفن حرف می زنه... به آدمهای غریبه سلام می کنه و Hi  می گه... وقتی چیزی از دست کسی می گیره Thankyou  می گه ... و موقع خداحافظی هم دستاشو تکون می ده و Bye  می گه.... ولی این یکی رو دیگه خودم هم باورم نمی شه.... که حتی بعضی وقتها تو گوش مامان و باباییش.... I love you  می گه....

دوستت دارم عزیزدل مامان 08.gif

/ 0 نظر / 2 بازدید